داعش و مرگ میر دختر جوان

همسرم توسط داعش و ناپدری ام توسط طالبان به شهادت رسید

 

این روزها به تازگی چهارمین سالگرد شهادت جمشید زائرشاه در ۱۱ جولای ۲۰۱۷ سپری شده است.

در گفتگویی که با خبرگذاری راه نو اندیشه ، همسر شهید داشتیم ، فقط توانستیم ۱۲ سال همراهی و زندگی عاشقانه آنها را به طور خلاصه مرور کنیم. اگرچه همسر شهید حرف های زیادی برای گفتن داشت؛ حرفه های دلتنگی و جدایی. از صحبت هایش مشخص بود که جای خالی جمشید هنوز در خانه احساس می شود. امروز طاهره علیزاده با تنها یادگار شهادت ، دخترشان زهرا زندگی می کند و آرزو می کند او را به آرزوی همسرش به دنیا بیاورد.

شما در شرف گفتگو با همسر شهید جمشید زائرشاه هستید.

به نظر می رسد ناپدری شما نیز یکی از شهدای افغانستان است که توسط طالبان به شهادت رسیده است؟

بله ، ناپدری من قربانی جنگهای نابرابر طالبان در افغانستان شد. حاج محمد ، پدر همسرم ، در حالی که جمشید چهار سال بیشتر نداشت ، به شهادت رسید. همسرم بدون پدرش مبارزه کرد. تنها کاری که او با پدرش داشت یک عکس قاب شده در آستانه پنجره خانه آنها بود. جمشید تصمیم گرفته بود در آینده بهترین پدر فرزندانش باشد. اما غیرت و نگرانی دینی نسبت به اهل بیت (ع) همه این وابستگی ها و وابستگی ها را فراموش کرد. جمشید خاطرات زیادی از پدرش نداشت. او از مادر و اطرافیانش هرچه می خواست درباره پدرش بداند ، پرسید. سالها بعد جمشید مدافع حرم شد و با همان لباس به شهادت رسید و سرنوشت زندگی او طور دیگری رقم خورد.

چه زمانی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟

من متولد سال ۱۳۶۶ در مشهد هستم. پدر و مادرم در سال ۱۹۸۱ به ایران مهاجرت کردند. من پنج خواهر و یک برادر دارم و تا کلاس پنجم تحصیل کردم. جمشید چند سال از من کوچکتر بود. او فقط یک خواهر داشت. وی در ۶ مه ۱۹۹۰ متولد شد. جمشید تا سال سوم دانشگاه تحصیل کرد و پس از ترک مدرسه کار خود را آغاز کرد. من و جمشید در سال ۲۰۰۵ از طریق واسطه ای آشنا شدیم و زندگی مشترک را شروع کردیم. جمشید ساخته شد. او کار خود را بسیار دوست داشت و به معاش حلالی که از آن به دست می آورد اهمیت زیادی می داد. یک سال بعد از عروسی ، خداوند بزرگترین هدیه خود را به ما داد. با آمدن زهرا ، خانه ما فضای کاملاً جدیدی به خود گرفت. ما زندگی خوب و خوشی داشته ایم. عشق و علاقه جمشید به من و دخترش را نمی توان در کلمات گنجانید.

امروز دارم با تو صحبت می کنم ، زهرا ۱۶ ساله است. زهرا معنای عزیمت و شهادت پدرش را به خوبی درک کرد اما دلش برای پدرش بسیار تنگ شده است. هرگاه دختری را در دستان پدرش در خیابان یا پارک می بیند ، غم و اندوه در چهره او ظاهر می شود. هر وقت دلش می سوزد و اشک هایش برای پدر شهیدش بوی دلتنگی می دهد ، من می میرم و دوباره زندگی می کنم. همسران شهدا ، به ویژه آنهایی که فرزندشان به یادگار است ، در هر زمان به شهادت می رسند. روزهای سختی را پشت سر می گذاریم. بحث شهادت و دلیل حضور جمشید در این بحث نیست. او راهی را برگزید و به نتیجه ای رسید که شایسته همه نیست. اما غیبت آنها و روزهایی که بدون آنها برای ما می گذرد ، روزهای عجیب و غریبی است که ما فقط با توکل به خدا و توسل به Bibizinab (PSL) می گذرانیم. مطمئناً همسران شهدا و خانواده های آنها سهم بزرگی در بهزیستی مجاهدین در خانه هایشان و در فتوحات جبهه مقاومت اسلامی دارند. انشالله با افتخار می توانیم فرزند شهید را تربیت کنیم و بعد از قیامت از شهادت خود خجالت نکشیم.

چه اتفاقی افتاد بین این زندگی خوب و عاشقانه ، با فکر رفتن به دفاع از حرم؟

من و جمشید در طی سالهای زندگی مشترک بهترین اوقات را با هم داشته ایم. جمشید با فرستادن یکی از دوستان نزدیک جمشید به سوریه احساس کرد که امروز برای حضور در جبهه مقاومت به بیش از هر چیز نیاز دارد. احساس وظیفه او را هر روز ناآرام و ناآرام می کرد. او همیشه می گفت: من نمی خواهم در این دنیا از امام حسین (ع) شرمنده شوم. من می خواهم دوباره سرباز عزیزم زینب شوم. سرانجام ، پس از تماس مسجد محل ، او ثبت نام کرد. وی برای اولین بار در ژانویه ۲۰۱۵ برای کار خدماتی و جهادی مانند ساخت سنگر و حفر کانال عزیمت کرد. او خوشحال بود که حضرت زینب (س) درخواست او را پذیرفت و او را سرباز خود کرد.

همسر شما سالها پیش پدرش را در جنگ طالبان از دست داد و در شرف درد یتیمی بود. تکرار این روزها برای تنها دخترش برای او سخت نبود؟

همسرم وقتی از اولین اعزام خود بازگشت ، دیگر نمی توانست در خانه بماند زیرا پرسه زدن در حرم حضرت زینب (س) و جنایات داعش را با چشم خود دیده بود. همین باعث شد که او بی قرار شود. بنابراین تصمیم گرفت به سوریه بازگردد. جمشید که در اولین اعزام فقط یک نیروی جهادی بود ، این بار به دفاع از حرم پرداخت و به سوریه سفر کرد.

مخالفت نکردی؟

از همان ابتدا به جمشید گفتم که شما با یتیمی بزرگ شده اید. اگر شهید شوید ، دخترتان نیز مانند شما یتیم می شود. زهرا تنها فرزند ماست. جمشید هم خیلی دوستش داشت. فکر کردم وقتی به او گفت به خاطر زهرا نرو ، او دیگر کار را متوقف می کند. اما او پاسخ داد ، شهادت شایسته است. اگر من شهید شوم دخترم خدایی دارد. او می گفت من همیشه در کنار زهرا هستم و هرگز او را تنها نمی گذارم و حتی اکنون نیز زهرا حضور بابا را در کنار خود احساس می کند.

شریک زندگی شما از حضور در خط مقدم چه خاطراتی را توصیف کرد؟

وی پس از اولین لشکرکشی که برای کارهای جهادی به آنجا رفت ، در مورد وضعیت روحی رزمندگان فاطمیون در شب های عملیات ، تماس ها ، اعتمادها و شجاعت آنها صحبت کرد. اما زیاد خودش را اجاره نکرد. شرایط آن زمان اجازه نمی داد مدافعان حرم لحظه به لحظه جنگ را بازگو کنند. حفظ اطلاعات نظامی و عناصر حساس یکی از اولویت های آنها بود.

شما چندین بار همسرتان را تعقیب کرده و به میدان جهادی رفته اید. از آخرین وداع خود با شهید بگویید.

بارها و بارها ، من و زهرا جمشید را ترک کرده ایم. حتی اگر فکر نمی کردم به این زودی ها شهید شود. اما آخرین باری که می خواست برود ، احساس عجیبی داشتم. احساس کردم این آخرین بازدید ما است. جمشید خودش حال عجیبی داشت. او به زیر قرآن رفت ، چیزی نگفت و رفت. او اصلاً از ما خداحافظی نکرد. چون از آن متنفر بود و نمی توانست صحبت کند. وقتی رسید ترمینال تماس گرفت و از طریق تلفن خداحافظی کرد. برای اینکه عشق دخترش زهرا مانع از رفتن او نشود ، او زمانی را انتخاب کرده بود که زهرا در مدرسه بود. او آنقدر زهرا را دوست داشت که تحمل خداحافظی با او را نداشت. وقتی زهرا از مدرسه برگشت و شنید پدرش دارد می رود ، خیلی ناراحت شد. به من گفت: مادر چرا اجازه دادی بابا به سوریه برود! آیا نمی دانید و نمی بینید که سوریه خطرناک است؟ اگر بابا شهید شد باید چه کار کنم؟ دلم برایش تنگ شده است. او گریه کرد و بعد از دلتنگی ما نتوانستیم در خانه بمانیم و با هم به خانه مادرم آمدیم و در آنجا هر دو گریه کردیم و قلبمان را فریاد زدیم. برای زهرا واقعاً سخت بود که از پدر دور شود. آنها بسیار به هم وابسته بودند. از روزی که پدرش به سوریه عزیمت کرد ، دخترم زهرا دیگر به خانه برنگشته و نزد مادرم رفته است. وقتی گفتم چرا به خانه ما نمی آیی؟ وی گفت وقتی پدر نیست خانه احساس خوبی ندارد. من نمی توانم خانه ای را بدون پدر تحمل کنم.

چند روز بعد از وداع ، همسرتان به شهادت رسیده است؟

وقتی همسرم رفت ، ۱۰ روز قبل از پایان کلاس ، ما را از شهادتش مطلع کردند. البته جمشید ۱۰ روز قبل از اینکه از شهادتش مطلع شویم به شهادت رسید. من و دخترم در این زمان روزهای عجیبی داشتیم. جمشید در اول ژوئیه ۱۹۹۶ در تدمر سوریه بر اثر اصابت ترکش به سر و قلب وی به شهادت رسید. وقتی جمشید به شهادت رسید و ما هنوز از آن خبر نداشتیم ، بسیاری از نزدیکانم با من تماس گرفتند و شرایط جمشید را دنبال کردند. من هم خیلی تعجب کردم. عموی من که مدافع حرم نیز هست با من تماس گرفت و درباره جمشید از من س askedال کرد. ۱۰ روز بعد یکی از بچه های لشکر فاطمیون با من تماس گرفت و شماره برادرم را گرفت. سپس با برادرم تماس گرفتند و به او گفتند که جمشید زخمی شده است و ما برای دیدار با خانواده ات به خانه شما می آییم. برادرم شک داشت و به من گفت اگر شهید شده است. برای گزارش زخمی ، کسی به خانه نمی آید. آنجا بود که برادرم از شهادتش مطلع شد و برادرم بیمار بود. سپس برادرم با ما تماس گرفت و گفت جمشید زخمی شده است. دخترم خیلی ناراحت بود. وی برای راحتی خود و بازگشت پدر به زیارت عاشورا رفت. در آنجا به خدا گفتم: “خدا ، با اینکه جانباز است ، من از او مراقبت خواهم کرد.” فقط او را به من برگردان. زنده باش و سایه اش بالای سر من است. اما عصر همان روز آخرین خبرهای شهادت جمشید را به ما دادند. بعد از تشییع جنازه وی را در بهشت ​​رضا (ع) به خاک سپردیم.

اظهارات نهایی

نکته مهم در شخصیت و رفتار جمشید این بود که او همه کارها را فقط برای رضای خدا انجام می داد و آرزوی قلبی او این بود که یکی از سربازان امام زمان (عج) باشد. او برای اولین بار به نماز اهمیت زیادی می داد. او به بزرگان خود احترام می گذاشت و تا آنجا که می توانست مشکلات دوستان و آشنایان خود را برطرف می کرد. جمشید همیشه افتخار می کرد که پدرش به شهادت رسیده است. وی گفت پدر من پهلوانی بود که برای اسلام جنگید و به شهادت رسید. من هم باعث افتخار او خواهم شد.

منبع: راشد خبر 

منبع:رئالیمو